راه ماندگاری
 راه ماندگاری راه ماندگاری 20 بهمن 1396

پدر

بچه که بودم پدرم جفت پاهایم را کف دستش می‌گذاشت و مثلِ جام طلا بالای سرش می‌برد. ترس افتادن، زخمی شدن، و هزار هزار ترسِ دیگر در سرم نبود. چون می‌دانستم آنی که مرا بالا برده دستانِ پدرم است نه بیگانگانِ به ظاهر آشنا بچه که بودم قهرمان ترینِ داستان هایم مردی بود که هیچ بادی بید بودنش را نلرزاند. و حالا بچه ی بزرگی هستم که به حرمت آن بالا بردن ها و نیفتادن ها، به حرمت کرور کرور نلرزیدن ها عشق از چشمانم می‌چکد وقتی میخواهم دوستت دارم هایم را بغل دار به گوش ات برسانم

شما هنوز وارد حساب کاربری خود نشده اید

کاربر گرامی؛ برای فعالیت در سایت، ابتدا باید وارد حساب کاربری خود شوید

ورود به حساب کاربری / عضویت
عنوان دیالوگ در اینجا قرار می گیرد

متن دیالوگ در اینجا قرار میگیرد. متن دیالوگ در اینجا قرار میگیرد.متن دیالوگ در اینجا قرار میگیرد.متن دیالوگ در اینجا قرار میگیرد.متن دیالوگ در اینجا قرار میگیرد.متن دیالوگ در اینجا قرار میگیرد.